حكيم ابوالقاسم فردوسى
69
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
رستم كه چنين ديد ، به دو گفت : اى خوبچهر ، چرا بزرگانى را به خواهشگرى ، نزد پدرت نمىفرستى تا شايد مِهر پدرت به جوش آيد و جگرش بسوزد و بر تو بخشايش آرد ؟ بدان كه اگر آزار پدرت در پيش نبود ، تو را چيزهاى بيشمارى مىدادم . آنگاه رستم به خواليگران گفت : هر خوانى كه بايسته است ، به پيش او آوريد . نيز بفرمود تا مرغ بريان گرمى را در ميان نان نرمى پيچيدند . پس دست رستم بسان يك پرى ، به سبكى انگشتريش را درون آن مرغ نهان ساخت و آن را به منيژه داد و گفت : اى كه راهبر بيچارگانى ، اين را به آن چاه ببر . آگاهى يافتن بيژن از آمدن رستم منيژه كه آن خوراكيها را در بر گرفته بود ، دوان به پيش آن چاه آمد و آنچه را هم كه در دستار پيچيده بود ، همچنان كه گرفته بود ، به بيژن داد . بيژن كه آن همه خوراكيها را بديد ، خيره مانْد و از درون چاه ، آن خورشيدرخ را بخواند و گفت : اى مهربان ، چنين خوراكيهايى از كجا يافتى كه اين گونه بشتافتى ؟ همانا كه رنج و سختى بسيارى از براى من بر تو رسيد و شب و روز از بهر من ، پويانى . منيژه به دو گفت : مرد بازرگان و نامورى با كاروانى از ايران به توران آمده و در اين راه ، سختى بسيار كشيده است . مرد پاكيزهء باهوش و فرّى است كه گوهرهاى گوناگون فراوانى با خود آورده و در كلبهاى كه به مانند كاخى آراسته است ، جاى گرفته است . او اين خوراكيها را به من داد و گفت : اينها را بگير و پروردگار گيهان آفرين را بر من بخوان و اين خوراكيها را به آن چاه ببر و به او كه در بند است ، بده و اگر باز هم خواست ، پيوسته براى او ببر . بيژن كه چنين شنيد ، با دلى پر اميد و اندكى هم با ترس و بيم ، آن نان پاك را بگسترد . ليك ناگهان چون دست به آن خوراك برد ، آن انگشترى نهان شده را بديد . نگين آن را نگاه كرد و نامش را بخواند . پس ، از شادى بخنديد و خيره بمانْد . نگين آن مُهر پيروزهاى بود كه با آهن و به باريكى مو ، نام رستم بر روى آن نوشته شده بود .